تبلیغات
♫♥♫درقلبم تاابدهستی♫♥♫
JUST KAMRAN HOOMAN

قسمت اول داستان " یکی بود یکی نبود "

چهارشنبه 30 آذر 1390 10:16 ب.ظ

نویسنده : niloo M

سلام بچه ها خوبید؟؟؟؟

واییییییی این مائده منو کشت از بس گفت برو قسمت اول داستانت رو آپ کن......

دیگه چیکار کنم دیگه...نه!!! نه این که نخوام آپ کنم هاااااااا...نه...گفتم بزار سه شنبه میگه دیره...

بله دیگه نیلوفرخانم؟؟؟؟

شماقضاوت کنیدبعدازدوهفته که دارم میگم آپ کن حالامیگه این مائده منوکشت!!!امیدواریم ازداستانمون خوشتون بیاد.

راستی این وبلاگ حک شده بودولی به کمک همدیگه درسش کردیم.

من چندتاعکس گذاشتم ونیلوفرداستانوخوب هردومون خسته نباشیم دیگه

f9fgg325920uqf5prfn.jpg

0nycmq1fxw9v4rn0tya1.jpg

bd2wh5a0abpe5bxnfa5u.jpg

خوب دیگه خیلی حرف زدیم بریم سراغ

قسمت اول داستان " یکی بود یکی نبود "

داخل استودیو

درحالی که هومن داشت کاکائو هارو مثل بچه نی نی های 2 ساله میخورد رامین یه دستی روی سر هومن کشید و

گفت : شما فقط بخور باشه ؟؟؟

هومن یه نگاه مظلومانه ای کرد و گفت : یعنی نخورم؟؟؟؟

رامین خندید و گفت : بخور پسر کوچولوی شیطون....ادامه بده...

بعد رامین جدی شد ونسکافه اش رو که روی میز بود رو برداشت و گفت : خوب دوبرادر تکرار نشدنی !!!! یه کار کاملا

جدی باهاتون دارم....

هومن گفت : آقا اجازه من میتونم برم دست شویی ...خیلی استراری هاااااااااااا

رامین یه نگاه کاملا جدی به هومن کرد و با تأکید گفت : گفتم یه کار کاملا جدی

هومن که جدی شدن رامین رو دید سرشو انداخت پایین و گفت : چشم من ساکت میمونم وفقط کاکائو میخورم...

رامین نسکافه اش رو بین دستاش فشار داد و گفت : ما یه کنسرت داریم...

کامران نزاشت حرف رامین تموم بشه و گفت : کنسرت؟؟؟؟ما که به تازگی کنسرت داشتیم...وای من دیگه نا ندارم..

رامین یه قولپ از نسکافه اش رو خورد : میدونم.....خوبم میدنم....ولی این کنسرت فرق داره....در این کنسرت اصلا

پول نیست...وحتی یه پولی هم باید خرج کنیم....

هومن خندید و گفت : لابد میریم تو ابرا کنسرت میزاریم ... تماچی هاشم فرشته هان...نه؟؟؟

رامین گفت : هومن مگه قرار نشد....

هومن نزاشت حرف رامین تموم بشه گفت : چشم...باشه...قرار شد شما حرف بزنی و من کاکائو بخورم....

رامین خنده اش گرفت و گفت : خوب قرار شده که ما بریم بیمارستان توی بخش سرطانی ها کنسرت بزاریم...

همون موقع کامران که داشت نسکافه اش رو میخورد یه دفعه شروع کرد به سرفه کردن و هومن هم با سر

رفت توی کاسه شکلات....

همون موقع رامین از خنده غش کرد و گفت : مگه چی گفتم؟؟؟

کامران سرفه اش بند اومد هومن هم یه خورده سروصرتش رو پاک کرد و دوتایی با هم گفتن :

بیمارستان؟؟؟؟؟بخش سرطانی ها؟؟؟؟

بعد دوتایی بهم نگاه کردن و خندیدن...

رامین که هنوز داشت میخندید بریده بریده گفت : آره ....وایییی مردم از خنده ...همون شدی این اون غول که

جنگلی یه که دیروز توی فیلم دیدم...بابا مگه میخواین برید برای عزرائیل کنسرت بدید؟؟؟؟

کامران دستشو گذاشت روی گردن هومن و گفت : آخه...آخه چرا اونجا؟؟؟؟؟اونجا بیمارستانه ممکنه بقیه

از این صدای بلند اذیت بشن...

رامین گفت : نگران اونش نباشید.....ما رفتیم تحقیق کردیم و بیمارستانی رو انتحاب کردیم که هم بزرگ باشه

و هم بیشتر افرادش ایرانی باشند.....ما با رییس بخش بیمارستان صحبت کردیم و همه چیزا مرتبه....

درضمن همه وسایل کنسرت و از این جور چیزا توی حیاط بیمارستان هست تا شما فردا صبح بیان اونجا

وساعت 5 عصر کنسرت رو شروع کنین....کلا میتونم بگم که همه چیز مرتبه...

هومن خندید و گفت : همه چیز مرتبه؟؟؟خیلی ممنون یعنی ما حق نظر نداریم که این کنسرت  چه جوری اجرا

بشه ؟؟؟خودتون همه چی رو بریدین و دوختین دیگه ؟؟؟؟ نه؟؟؟تازه چرا فردا؟؟؟ماکه اصلا تمرین نداشتیم...

کامران خندید و گفت : خیلی خوب بابا یکی یکی....اولا نه خیر این فقط یه خبر بود و به قول خودت ما همه چی

رو بریدیم و دوختیم....خوب کار شما آسون شد دیگه بعدشم.....شما که گفتین تازه کنسرت دادید....پس الان

آماده آماده هستید....

هومن گفت : بلهههههه...خیلی ممنون از این جوابت...

رامین دوباره جدی شد و گفت : ببینید ... این افراد افرادی هستن که سرطان دارن و خودشون به علت این وضع جسمی نمیتونن بیان کنسرت ...پس ما میریم اونجا....ok؟؟؟؟

 

کامران و هومن دو تا ایشون با هم گفت : ok!!!!!

رامین از سرجاش بلند شد و چند تا زد روی شونه ی کامران و هومن و گفت : خوووووووووب......دیگه برید خونه

که فردا کلی کار دارید....

توی خونه کامران و هومن

کامران  لم داده بود روی کاناپه و داشت تخمه میشکست و TV  رو تماشا میکرد.

هومن هم در حالی که داشت وسایل فردارو جمع میکرد از توی اتاق داد زد : کاااااااااااااااااااااااااااااااااااااامراااان

بدو بیا وسایلاتو جمع کن شلخته تنبل....بدووووووووووو.....مگه به خودت قول نداده بودی که همیشه

زودتروسایل هاتو جمع کنی؟؟؟؟

کامران داد زد : خوووووووووووووووووووب.....فعلا حال ندارم ....بزار این فیلم رو ببینم ...وای جای حساسشه..

هومن زیر لب گفت : باشه... باشه تنبل خوان.....شما بشین فیلمت رو ببین...

فردای صبح داخل خونه کامران و هومن

هومن داشت تخمه میخورد و TV  تماشا میکرد....

هومن با مسخره گفت : بدو بدو...بدو بدو...کامران دیشب بهت نگفتم وسایلت رو جمع کن؟؟؟

بعدشم ادا شو در آورد و مسخره اش کرد...

کامران گفت : وای هوووووووووووووومن....وای دیر شد...وای این عطرم یادم رفت

بعد هومن به ساعتش نگاه کرد و گفت : بدو کامران باید ساعت 7:00 اونجا میبودیم....الان ساعت 7:30 دقیقه

هستش یدو...من رفتم ماشین رو روشن کنم....

داخل بیمارستا ن (حدودای ساعت 5)

بعد از اینکه کامران و هومن تمرین و این جور چیزا رو انجام دادن کامران گفت : وااای..دیگه همه اومدن...

هومن بیا بریم....

هومن اومد در گوش کامران  گفت : کامران نمیدونم چرا با اینکه این اولین کنسرت مون نیست اما خیلی

میترسم... یعنی استرس دارم...

 

 

کامران گفت : منم همین طور دادشی...

یه دفعه از بلند گو بخش شد : هم اکنون دو برادر تکرا نشدنی ... کامرااااااااااااااااان و هوووووووووووووووووووومن.

صدای جیغ بلند شد.....وووووووووووووووووووووو......مثل اینکه جون گرفته بودن..

بهترینی..بهترینی...بهترینییییییییییییی....

تو واسه من نفسی ...نیس مث تو کسی یه ستاره روی زمینی...

.

.

.

وقتی کسی رو دوس داری....حاضری دنیا بد باشه

فقط اونی که دوس داری....عاشقی رو بلد باشه...

.

.

.

فرشته نجات...فرشته نجات....تو جون ازم بخواه اونم کمه برات

.

.

.

بعد از اینکه آهنگا رو خوندن همه رفتن جلو و امضا و عکس  واینجور چیزا گرفتن....

یه خورده که گذشت ، هومن رفت جلو و دید زیر یه درخت یه دختر خیلی زیبا روی ویلچر نشسته و باد موهای

لخت و مشکی شو توی هوا حرکت میداد...

هومن رفت جلو و رویروی اون دختر نشت و گفت : وووووو...مثل اینکه سرکار عالی زیاد کامران و هومن رو

دوست ندارن هان؟؟؟؟؟چرا نیومدی واسه امضا و عکس؟؟

اون دختر لبخند خیلی زیبایی زد و گفت : وااایی من دارم عشقم رو میبینم؟؟؟وای..باورم نمیشه...چرا

عاشقتونم...

بعد با بغض گفت : خوب من...چیزه..من تازه اومدم اینجا...یعنی تازه سرطان گرفتم...دکترا گفتن خوب نیست

راه بری....منم که با ویلچر نمیتونستم بیام بالا که... ولی من عاشق شما هستم...

هومن اشکای اون دختر رو پاک کرد و سر اون دختر رو بین دستاش گرفت و گفت : دیگه نبینم کسی که منو

دوس داره اینجوری گریه کنه ها.....باشه....یعنی من نمیزارم...حالا که من اومدم پیشت...

خووووب...شما که اسم منو میدونی....هومن!!حالا اسم تو چیه ؟؟؟

اون دختر یه لبخند ملیح زد و گفت : من آرزو هستم...

خوب بچه هااا اینم از داستان....

امیدوارم خوشتون بیاد..

نظر یادتون نره هااا..

بای بای..(نیلوفر)

بای بای...(مائده)




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 11 اسفند 1390 03:26 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 5 1 2 3 4 5